۶ خرداد ۱۳۹۵

نشتی‌های قلم

  □ دست‌انداز، ماشین‌ها را به آرامش دعوت می‌کند.   □ روزنامه‌ها، دیروزنامه‌اند.   □ بعضی‌ها فقط خارجی‌ها را داخل آدم می‌دانند.   □ وقتی دیر می‌رسم، ساعت مچم را می‌گیرد.   □ از وقتی لنز گذاشت، عینک از چشمش افتاد.   □ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺲ ﺩﺍﺷﺖ، ﺍﻣﺎ ﻧﻔﺲ ﺍﻣﺎﺭﻩﺍﺵ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩ.   […]
۶ خرداد ۱۳۹۵

اردوگاه عباس آباد (قسمت دوم)

یک روز سرگرد سلامتی مرا صدا کرد و گفت: «محمدولی حوصله‌ات توی اردوگاه سر نمی‌رود؟ اینجا همه چیز یکنواخت و تکراری است. عراقی‌ها در اردوگاه‌هایشان هر روز یک بلایی سر اسرای ما می‌آورند. یک روز بچه‌های ما را با باتوم می‌زنند، یک روز با کابل. یک روز بچه‌ها را داخل […]
۶ خرداد ۱۳۹۵

چشم و هم‌چشمی

باز منم در به در چشم تو از سر شب تا سحرِ چشم تو رمز عبوری که به من داده‌ای کرده مرا کاربر چشم تو پلک به رویم بگشا، مدتی‌ست می‌پلکم دور و بر چشم تو چند صباحی‌ست که کارم شده‌ست حرف زدن پشت سر چشم تو اول این جاده […]
۶ خرداد ۱۳۹۵

عاشقی خنده‌دار

از در درآمدی و درآمد دمار من روزی که آمدی و نشستی کنار من من با تو درد می‌کشم و کیف می‌کنم این است شرح عاشقی خنده‌دار من گفتی چقدر شاعر خوبی شدی، ولی یک شعر عاشقانه نکردی نثار من گفتم از انتظار خیالم فراتری گفتی فراتر است از این […]
۲۳ مهر ۱۳۹۴

استقبال

با اجازه از آقای ناصرخسرو قبادیانی حاجیان آمدند خیلی زود شادمان از زیارت معبود وسط کوچه و خیابان‌ها باز پیچید بوی عنبر و عود حاجیان پخش کرده سوغاتی مردم از هدیه‌های شان خوشنود زده بودند مُهرِ «مید این چین» روی تسبیح‌های شامقصود دیدم از مکه باز برگشته کربلاحاج مشهدی محمود […]
۷ مهر ۱۳۹۴

آه او

گفتی عجب محبتی ابراز می‌کنی؟! گفتم خودت دهان مرا باز می‌کنی تقصیر ماهواره نینداز ماه من این چشم پاک را تو نظرباز می‌کنی از بس که شاعری به دلم یاد داده‌ای داری مرا روانه‌ی شیراز می‌کنی آن گیره‌سر که هدیه‌ی من بوده است، را چون وعده‌هات از سر خود باز […]