۶ خرداد ۱۳۹۵

اردوگاه عباس آباد (قسمت دوم)

یک روز سرگرد سلامتی مرا صدا کرد و گفت: «محمدولی حوصله‌ات توی اردوگاه سر نمی‌رود؟ اینجا همه چیز یکنواخت و تکراری است. عراقی‌ها در اردوگاه‌هایشان هر روز یک بلایی سر اسرای ما می‌آورند. یک روز بچه‌های ما را با باتوم می‌زنند، یک روز با کابل. یک روز بچه‌ها را داخل […]
۵ مهر ۱۳۹۳

چفیه

به مناسبت هفته‌ی دفاع مقدس زخم را می‌زدی خودت بخیه فیلتری می‌شدی برای ریه گاهی اوقات هم کراواتی گره می‌خوردی از سر تقیه بودی ابزار ساده‌ای اما با دو صد کاربرد ثانویه آه ای لطف و هدیه‌ی خفیه مرد میدان جبهه‌ها چفیه! دیده‌ای یک مربع ساده بکند کار خارق العاده؟ […]